تو را من چشم در راهم ...
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام ، گَرَم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم ...
احمد جانم ... فردا 25 ام تیر ماهه ... از 25 ام آذر ماه سال 1383 تا به امروز ... 144720000 ثانیه ، 2412000 دقیقه ، 40200 ساعت ، 1675 روز ، 54 ماه ، 5/4 سال میگذره از با هم بودنمون ، از عشقمون ... توی این مدت فراز و نشیب و امتحان های زیادی سر راهمون بوده که از خیلی هاشون با سربلندی بیرون اومدیم ... و از خیلی هاشون تجربه کسب کردیم و درس گرفتیم ... سختی های زیادی توی مسیر یکی شدنمون بود و هست که به امید خدا ، با تلاش خودمون ، حمایت خانواده و از همه مهمتر قدرت عشق ، پشت سر گذاشتیم و میزاریمشون ... توی این مدت لحظه های قشنگ و خاطره انگیز زیادی رو با هم تجربه کردیم که همه شون فراموش نشدنیه ... اولین نگاهی که ما رو به هم دوخت ... اولین نگاهی که آتش بر افروخت ... چه زیبا ، چه زیبا ، چه زیبا بود ... به مهمانی عشق رفتیم ... چه پر شوق و شور رفتیم ... دلامون مست محبت ... به چشمه نور رفتیم ... ضیافت عشق رفتیم ... چه پر شوق و شور رفتیم ... دلامون مست محبت ... به چشمه نور رفتیم ... اولین نگاه ، اولین سلام ، اولین کلام چه زیبا بود ... خورشید عشق دمید به دلهامون ... مهتاب نور رسید به شب هامون ... هر چی بود لطف خدا بود ... دنیا فقط دنیای ما بود ... توو باغ سبز دلامون ... گلبانگ نغمه و نوا بود ... زندگی پر از صفا بود ... اولین نگاه ، اولین سلام ، اولین کلام چه زیبا بود ... چشمون تو شد فانوس شبم ... با عشقت هنوز در سوز و تبم ... ای در دل من عشق ابدی ... جان بودی و هم جانانه شدی ... اولین نگاه ، اولین سلام ، اولین کلام چه زیبا بود ... خوشحالم از حضورت در زندگیم ... و ممنونم از همه حمایت ها و مهربونی هات ... دوستت دارم بیشتر از همیشه ... ماهگردمون مبارک ... پ.ن: یه روز زودتر رفتم به پیشواز ماهگردمون اما یهو فردا یادم میره به عزیز مهربون تبریک بگم! ... دلم گرفته ... خدایا ... خدایا ... خدایا ... صدامو میشنوی؟! ... پ.ن۱: آهنگ این روزهام اینه ... پ.ن۲: کسی میدونه که چه جوری میشه یه نفر رو توی خواب دید؟! ... بهم گفته بودن که قبل از خواب آیت الکرسی و ۴ قل رو بخونم و تقدیم کنم به روح اون کسی که میخوام خوابش رو ببینم ... چند بار انجام دادم اما نشد ... پ.ن۳: امروز یکی از فامیل ها بهم زنگ زد و گفت که دیشب من رو توی خوابش دیده ... یه کارتی شبیه به کارت عروسی رو با خوشحالی بهشون دادم ... بازش کرده و بالاش اسم بابا بزرگ و مامان بزرگ خدا بیامرزم رو نوشته بودن ... پ.ن ۴: دوستای دنیای مجازی ، همینجوری به دلم افتاد که بیام و ازتون حلالیت بطلبم ... راضی باشید ازم ... خب؟! مامانای نازنین ام ... چهل روز گذشت از رفتن مظلومانه ات ... و من باورم نیست که دیگه نیستی ... چشمم همه جا به دنبالت میگرده ... اما ، نیستی ... یه بغض بزرگ توی گلوم دارم ... و اشکهام ... اشکهایی که هر لحظه آماده فرو ریختنه ... مامانا ... هنوز سجاده ات روی میز پهنه ... و چادر و مقنعه نمازت ... توی این چهل روز خیلی ها با سجاده ات نماز خوندن ... و هیچ کسی دلش نیومده که جمعش کنه ... مامانای مهربونم ، انگشتر فیروزه ای که زینت بخش دستهای قشنگت بود این روزها توی انگشت منه ... یه یادگاری عزیز که همیشه همراهمه ... مثل یادت که همیشه توی قلبمه ... مامانا ، دلم خیلی برات تنگ شده ... سلام منو به بابا حاج آقای عزیز برسون ... روحتون شاد ...











